نمیدونم چی بنویسم. گفتنی زیاده. از روزمرگیهای زندگی روستایی من گرفته تا خاطرات و مسائل روز دنیا...هرچی که هست توی سرم میچرخه و تصمیم میگیرم به جای انجام هر کاری اینجا دراز بکشم و به سقف چوبی خیره بشم. چرا اینطوریه؟ چرا مردم دنیا به جون هم افتادن؟ تا چند سال پیش انگار بهتر بود...نمیدونم چرا با گذشت زمان به جای اینکه آدمها متمدن بشن و بیشتر به فکر هم باشن، بیشتر به فکر غارت همدیگه هستن...من این وسط دین رو موثر میدونم. از اول دنیا آدمها همدیگه رو بخاطر عقاید و ادیان متفاوت کشتن...مگه هدف خدا از آوردن ادیان این نبوده که آدمها، آدمهای بهتری باشن؟ پس چی شد؟ کجای کار غلطه؟ مثل اینکه این وسط دین فقط بهانه ای شده برای کشتن...کمی فکر کنیم...فقط همین...لحظه ای تفکر بهتر از سالها عبادت هست... روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی...
ما را در سایت روزهای بی تکرار من در ایران و مالزی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45
تاريخ: دوشنبه
15 آبان
1402 ساعت: 18:03